پیرمرد مسخره ای که دم مرگ هم نمیخواست دست از مسخره بازی بردارد. به دو پسرش گفت: فرزندان دلبندم من گنجی را زیر فلان درخت پنهان کرده ام هر کدام از شما اسبش دیرتر به درخت برسد گنج مال اوست، سپس جدی جدی مرد. پسران که کاملا گیج شده بودند سوار بر اسب شدند و نزد مرد دانایی رفتند و از او راهنمایی خواستند. مرد دانا انها را راهنمایی کرد سپس هر دو پسر سوار بر اسب شدند و به  تاخت سمت گنج رفتند و یکی از آنها گنج را صاحب شد.  چطور این کار را کردند؟